آنچه در افکار میگذرد....
جایی برای ابراز
روزگاریست بر این کتیبه آنلاین همچون کتیبه های آنلاین دیگر مینویسم. و هر سال این وبگاها تغییر میدهم.. هر وبگاه برای یک سال.. حرفهای یکسال خود را بر این دنیای درج میکنم. و روزیست که حرف آخری در پست آخر وبگاها درج میکنم. این وبگاه رو به همراهی دوستم ایجاد کردم.. پست های اول هم از ایشون بود ولی فعالیت ایشون کسیر و فعالیت ما کبیر شد.... بزارید روز آخری و در پایان چهارمین وبگاه و یا چهارمین سال حرفهای بلاگهایم.. از صمیمیت بگم. شاید خیلی از دوستام ازم ناراحت باشن.. ولی اینجا از همشون طلب بخشش میکنم. دوست داشتم دوستانم در دنیا بسیار زیاد باشد.. آنقدر زیاد که مردمی نزدش خجل شود. با دوستانم صمیمیت را گسترش میدادم. حرفهای دلم را با دوستانم در میان میگذاشتم. اگر آنها ماهی یک بار حالم را جویا میشدند من ماهی ده بار جویا میشدم. آنقدر بی خیال این روزگار شده ام که نمیدانم چه میگویم. این روزها آنقدر تغییر در من به وجود آمد که دوست و دشمن شاکی از احوالمند. دوست دارم با دوستانم بنشینم و بگویم شرمنده ام.. شرمنده از آنکه نمیتوانم صمیمی باشم... چه روزگاریست.............!! روزگاری که گذشت...> با دوستان پسر (بسی با سخنی نیک تر گویم..": با برادرانم) در دنیای نت به سخن مینشینیم.. همه گان خوبند.. گاهی آنقدر صمیمی میشوند که همه احوالشان را میگویند. گاهی هم همدردی پیدا میکنم و من هم حرفی برایشان میزنم. شکر گویم خدای را که دوستی سو استفاده گر نداشته ام.. با دوستان دختر (و یا بهتر بگویم.. خواهرانم) مینشینم... همه گان خوبند.. حرفهایشان را میشنوم و حرفهایشان را میزنند. و بسی حرفهایم را میگویم. _________________ گذشت.... تا به آن روزها که پیدا شدند دوستان بد از خوب.. گر با پسری حرفی میزدیم چالاکی ماهیچه های ذهن منحرفش را حس میکردیم. وگر جنس دختری بود.. گمان به آن میبرد فرشته ایست از آسمان به زمین چشم دوخته و در بالای سرمان جای دارد!! به راستی که صمیمیت بد یمنی برایم داشت.. آنقدر که چندین بار اسم و رسم در این دنیا عوض نموده ام و راههای تماسم را تغییر... آنهم برای آنکه توان تحمل دوستانی را نداشتم که به ظاهر دوست بوده اند.. و باز هم گذشت... تا آنکه خود تغییر پیدا کردیم. از فردی صمیمی سقوط به فردی خشک کردیم. دوستان قدیم و جدید.. صمیمی و غیر صمیمی متاثر در این اخلاق شده اند... این را از آن نقل میکنیم که گاه و بیگاه ناراحتی دوستانمان حس میشد.. دوستان صمیمی که نیک بوده اند .. بماند روزی که شفاهت حالمان را دهند گر روزی که بی اعتناع بوده ایم. در این اواخر شاهد بوده ایم و توان حدس آن داشته ایم که طرز افکار بعضی از دوستانمان.. چگونه است.. ولی این دوستانم بدانند.... اگر حس میکنند تغییر کرده ام.. اگر حس میکنند نمیخواهم با آنها به سخن بنشینم اگر حس میکنند نمیخواهم با آنها بگویم و بخندم.. اگر آنان فکر میکنند نمیتوانم دوست شان باشم.. اگر آنان فکر میکنند.. بی روح شده ام.. اگر آنان فکر میکنند ظاهر و باطنی دارم.. بدانند........... از صمیمت خیری ندیده ام جز آنکه فکر میکرده ام تعدادی از دوستانم که دوستشان دارم به من با این صمیمیت نزدیک تر میشوند و ارتباط دوستانه بیشتر میشود و به جمع دوستان فراوانم میپیوندند.. گاهی به خود میقبولاندم که دوست جدیدم فرق دارد و امکان دارد با صمیمت صمیمی بماند.. ولی چه ناشکریست.. کنارم میماندند ملطوفشان میکردیم و سیر از صمیمیت میشدند و سر آخر دوری میجستند.. باشد که لایق به شمایل دادن دگر دوستانم نمیباشند.... حالا اگر باز هم فکر میکنند !! شرمنده آنانم... اینکه از دل دوستشان دارم برایم دنیاییست.. جالبتان باشد که بدانید.. یکی از ارزشمند ترین دارائیهای من و شاید از بزرگترینهایش.. داشتن دوستانم بوده و خواهد بود... دوستان دیگر بدانند صمیمیت دُر گرانی بود که لیاقت خواست و نداشته اید و باز من شرمنده ام. روزگاری دختر و پسر به سخن نشسته اید با این حقیر و هر لطفی کرده ایم شاکر بودید تا آنکه سیر شدید و به دشمنان پیوستید!! به که پشت کرده اید؟!؟ حال برگشته اید میگویید نیازتان داریم.... افسوس که "مردمی گمان به آن دارد مردمان الاغ هستند! آنان که واقعا دوستانم بوده اند هر بار که میگذشتم از آیدی های قدیم در آدرس وب جدیدمان پیگیر میشدند.. در وبگاه و سایت جستار آیدی جدیدمان میکردند.. و چقد شرمنده ام اگر روزی نتوانم این بزرگواریشان را جبران کنم... اگر روزی عوض کرده ام فقط دلیل جدایی از دوستان خود خواه نبوده... به آن می اندیدشیدیم که اگر دوستمان باشند سراغمان می آیند.. زین که میدانند ما چقدر دوستشان داریم و شرمنده رفاقت بی حد و نسابشانیم. این اواخر دوستانی به لیست بلند و بالای دوستانمان اضافه شده اند.. شاید با خشکی پذیرایشان بوده ایم.. این پست خبرش را به همه دوستانمان میدهیم.. البت دوستی که به واقع یک "رفیق" باشد. تمام دوستان جدیدمان بدانند دلیل آنکه اخلاق حقیر است. کاش که خود خواه نباشیم.. کاش که قدر صمیمت را بدانیم. کاش......... دوستتان دارم چه رفقای قدیم و چه جدید همه تان در دل کوچکمان جایی بزرگ دارید. نظر در مورد این پست رو حتما بنویسید خوشحال میشم ببینم. بس سخن کوتاه کنم و شما را به خدای بسپارم.... یا حق" آدرس وبلاگ جدید هم میتوانید جویا شوید. میتوانید به ما بپیوندید به گروه رو به سعود www.taksys.com چه آگاهو نا آگاه.. دوستی باعث وسعت خواهد شد.. زندگی کردن را با هم خواهیم آموخت. تو گفتی من فرشته .. گفتم که حرف است.. تو گفتی تو خیال روز و شب من باش.. گفتم که حرف است تو گفتی یا نگفتی .. گفتم که حرف است... مگر زبان زمانش بر زبان داشت که من غیر حرف حرفی بگویم؟!؟ باشد.. باشد که مرا به خاطره ها دوست بداری.. باشد که حقیرم کن و تنهایم بگذاری باشد که مرا فریاد کنی در تنگ دستیهایت... باشد از دل شکسته ات خبر بیاری باز گذشت.. امروز به مثان دیگر روزها.. این عمر میگذرد... دردیست در چشمانم... سوزشی از دیرینه گان در نگاه من است... گویی گویی دنیایی دگر است هستم اما نیستم.. زنده ای مرده بیش نیستم فصل آزادی گذر باز زمانی نگریست, زنده ام من کیستم؟! گذر زمان خاطره ها مان را پرد میکند از مشغله ها و زندگی .. گاهی نیاز دیگران را نیاز خود بدانیم.. نیاز مردممان را بقای وجود خود.. امروز که وبم رو نیگاه کردم متوجه یه نظر شدم.. بازم با اسم
ستاره ولی ایندفعه چند خص فقط ف-ح-ش نوشتهد بود.. خطاب به یه دختر بود!!
ولی نمیدونم چرا من باید این نظر رو میدیدم ولی ایندوفه نظر رو پاک کردم..
حتی آدرس بلاگ هم گذاشته بود.. این وبلاگ واسه یه دختری به اسم ستاره
بود.. تو وبلاگای قدیمیم باهاش آشنا شده بودم.. دختر خوب و پر شان و
شخصیتی بود.. خیلی وقتی بود ازش خبر نداشتم.. امروز که این نظر رو دیدم مطمئن شدم کار ستاره نبود این یارو
به احتمال زیاد دوست ستاره بود که بعد از جدایی ازش این نظرارو واسه ستاره
و دوستاش مثل من گذاشت!! الان فقط کمی نگران ستاره شدم.. نمیدونم چطور چنین دوستی داشت!! امیدوارم هر جا باشه شاد باشه همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نبخشد که به روی نا امیدی در بسته بازکردن ________________________ ميدوني كه خيلي بيمزه هستي؟ نویسنده : ستاره ________________________ اینو زدم اینجا که همه ببینن.. :نیشخند: راستی اصلا نمیدونستم بی مزم.. باید بپرسم از بقیه ببینم هستم یا نه اگه رای اکثریت بود حتما بهت میگم قول هم میدم تقلب نکنم تو این انتخاب :نیشخند: این از نظر من فقط یه حرفه.. ولی فقط به خاطر اینکه بهونه پست امروزم جور شد ادامه میدم بحثو.... شکر خدا هیشکی تاحالا بی دلیل و چه با دلیل اینطور باهام حرف نزده بود! نمیدونم ایشون کی هست و واسه چی این نظر رو اینجا زد!؟ نمیدونم چرا حتی آدرس وبلاگ یا میلش رو نزاشت؟! یادمه یه زمانی یکی تک زنگ هم بهم میزد یا اس ام اس میداد و نمیشناختمش جوابش رو نمیدادم.. ولی این اواخر به خاطر دلخوری های بعضی دوستان و هزار دلیل دیگه جواب همه رو میدم. وقتی سرم شلوغه سعی میکنم تحمل کنم تا اینکه با حرفم یکی از دوست یا غریبه رو ناراحت کنم.. این ستاره کی هست خدا میدونه! اونقدم جربزه داشته باش وقتی حرفی میزنی یه آدرسی از خودت بزار .. نزاشتی هم ما زیاد به حرف ها توجه نمیکنیم.. اینا رو هم نوشتم بهونه پست من حل شه.. :چشمک: خب این موضوع هم خیلی ربط داره به پست قبل.. یکی از اون حرفاست که اصلا نباید بش ارزش داد چرا فلان کارو نکردی؟!؟ چرا سرت بالاست؟ چرا دولا را میری؟ چرا حواست نیست؟ تو .... کردی فلان حرفو زدی! یه حرف چقد میتونه ناراحت کننده باشه؟؟! چرا گاهی اوقات آدما به خاطر یه حرف نازشون لبریز میشه و هزار ابراز از خودشون بروز میدن... چه مرد چه زن.. چه بزرگ و چه کوچیک.. آخه چقدر میتونه ارزش داشته باشه؟! من میگم بهتره واسه حرف ها هر چقد که فک کنی این حرف خوردت میکنه ارزش قائل نشو چرا که هر چه بیشتر بهش ارزش بدی بیشتر خورد میشی اینم باشه یاد آدما که حرفها اونا رو خورد نمیکنه خودشونن که به اون حرف ارزش میدن... تو این دنیا یه حرف کوچیک خیلی میتونه تاثیر داشته باشه چه بسا شنونده باشی یا گوینده من میگم یه استفاده بهینه از یه کلمه یعنی یه زندگی با یه حرف! همیشه از مامان بابا هامون از آشناها و فامیل ها انتظاراتی داشتیم. همشونو به مامان باباها یا بقیه میگفتیم تا واسمون فراهم کنن.. هممون هم اکثر جوابای نه داشتیم اونم به خاطر اینکه خواسته های غیر منطقی داشتیم.. یادمه هر وقت یه خواسته داشتم و میخواستم حتما عملی شه هر وقت خونمون مهمون میومد جلو مهمونا اون خواسته رو به بابا میگفتم اگه همون لحظه امکانش بود حتما انجامش میداد فقط به خاطر اینکه احترام بچش رو نگر داره جلو مهمونا و ضایم نکنه.. هر وقت هم نمیتونست اون لحظه خواستمو بر آورده کنه میگف باشه بعدا حتما واست انجام میدم.. دو تا سوالم در موردش میپرسید که مثلا بگه حتمیه و Ok داده به من!! خلاصه میگذشت و دیگه خبری از برآورده شدن اون خواسته نبود... الان که من تو و ما بزرگ شدیم.. جدا از این اشخاص از خیلیهای دیگه خواسته هایی داریم.. خیلیا برای حفظ منفعتشون بهمون میگن حتما انجام میدیم تا اینکه اسمشون تو روزنامه ها بیفته ولی وقتی میگذره زمان دیگه خبری از انجامش نیست!! بعد ها هم میگیم چی شد و پیگیری میکنیم یا تهدید میکنن.. یا اینکه یه طوری ماسمالی میکنن!!. همه عاقلان اسیر ابلهان نشوند هرگز... خوابه بیداری ز غفلت, به زودی, خبرش در راه است... یادمه یه وبلاگی داشتم.. شاید خیلی از شماها هم یادتون باشه.. یه وبلاگ که داستانهای واقعی توش مینوشتم و با وجود کوچک بودنش.. خیلی هم طرفدار داشت آخرشم که چی حذف کردمش... ولی تصمیم گرفتم داستانایی که مینوشتم رو بزارم اینجا همه ازش استفاده کنن.. و داستانهای جدید بنویسم.. و از شما بخوام مثل قبل واسم داستان بفرستید.. واقعی و نوشته خودتون... به درود ده سالم بود.. شیشه همسایه را میشکستم.. کتکم میزدند. پانزده سالم بود.. فکر میکردم عاشقم نصیحتم میکردند و تعنه و کنایه میزدند. بیست سالم بود.. شب ها دیر وقت به خانه می آمدم. از جاهلیت جوانان حرف میزدند. بیست و پنج سالم بود.. از دختر همسایه و فامیل و آشنا حرف میزدند. سی سالم شد.. به خاطر شیطنت فرزندم سرش داد میزنم. زندگی جالبه.. تکرار میشه بدونه اینکه خودت بخوای پس سعی کنتغییرات رو حس کنی بعد انجام بدی!! من بودم و او که ما
نشدیم!! پسرک از محیط
آموزشی مدرسه حب و وحشتی بس خاص داشت!! روز اول مهر دوران
شش سالگی.. و حرفهای مادر برای رفتن پسرک به کودکستان.. پسرک از ترسش کم نشده
بود.. یاد برادرش که برای او از کتکهای معلمش سخن میگفت او را عذاب میداد.. او دم
از رفتن به کلاس هایش میزد و در خانه ماندن هم برایش مکتف نبود.. به بیرون میرفت و
وقت میگذراند .. باغ ها و طبیعت وحشی روستایش برایش زندگی و آموزش و آینده شده
بود... پسرک آن روزهم گذراند و به خانه رفت .. او همچنان به وقت گذراندن در محیط
اطرافش عشق میورزید.. در گذر زمان رحم به
عقب ماندگی های هیچ شخص مطرح نبود همچنان ماهها میگذشت.. آن روز پسرک در گذرش به
چوپانکی هم قد و قباره و هم سن و سالش بر خورد و با اون به سخن نشست.. چوپانکی که
با حسرت به بچه هایی که که کوله ای بر دوش داشته اند و به مدرسه میرفتند نظاره
میکرد.. حرفهای چوپان کوچک برای پسرک مشق شد.. چند ماه گذشته بود
ولی هنوز فرصت بود.. پسرک روزهای دیگر را سعی کرد در کنار هم کلاسیهای جدیدش
بگذراند.. محیطی دلگرم که پنج ساله ها هم در آن دیده میشدند.. معلمی با احساسات
برگ گلهای خاطره هایش.. دیگر افکار زجر آور در ذهن کوچکش جایی نداشت.. سالها میگذشت کتک
هایی که برادرش از آن سخن میگفت را لمس کرد.. بی محبت هایی که معلم نسبت به برادرش
داشت را خود حس کرد.. ولی هنوز چوپانک حسرت به دل... کمیتی که پسرک نسبت
به دیگر هم مدرسه ای هایش داشت او را همیشه گوشه نشین میکرد.. در پنج سالی که
دبستان میزبانش بود .. در کلاسها جدا از دیگر بچه ها و در بازی ها گوشه میدان
بازیها جایگاه فکر و دلتنگیهایش میشد... چوپانک به مادربرگ
پیرش فکر میکرد و حسرت به دل روز و شب میگذراند.. پسرک به کتک ها و بی مهری های
معلمان و هم کلاسیهایش و هم مدرسه ای هایش به درس وآزار پسرک... پسرک سال های دوران
راهنمایی هم با برخی از هم کلاسیهایش که در دوران دبستان با آنها بود گذراند..
دیگر بزرگ تر شده بود و بی مهری هم کلاسیهای قدیمش پاک شده بود.. فقط دعوا ها و
زورگوییهای هم کلاسیهای جدید ازارش میداد.. کتک های وحشت ناک معلمانش هم کم و بیش
در او تاثیر داشت.. ولی همچنان پسرک آن چوپانک را مشغول به چرای میدید.. زندگی برای تحصیل
برای پسرک عادت و زندگی با حیوانات برای چوپانت عادت... زندگی میگذشت..
تجربه ها زیاد میشد.. همه چیز برای پسرک تجربه شد.. یاد زمانی که در بالای کوهی
سنگی مینشست و به خود میگفت چه هنگام قرار است این دوران تحصیلی تمام شود.. و گذشت
سالها و این دوران نیز تمام شد.. هیجان رفتن به دانشگاه در ذهن پسرک زنده شد در
حالی که چوپانک هنوز هم همان چوپانک بود و کار هر روزش را تکرار میکرد.. دانشگاه و محیط
جدیدش را تجربه کرد.. ولی درسش تضعیف شده بود و فقط فکر میکرد! فکر به ناظمی که
سرکوفت میزد.. فکر به معلمی که
تکلیف های زیاد میگفت فکر به دبیری که
انتظارات بیش از توان بچه ها داشت به آن فکر میکند چوپانک چوپان بود و هنوز هم یک چوپان است و حال به آن فکر
میکند که معلمش یک زمانی دخترک یا پسرکی بود! آنان که میخواهند و نمیتوانند آنان که میتوانند و نمیخواهند آنان که میخواهند و نمیخواهند آنان که میتوانند و نمی توانند آنان که سعی میکنند و به خواسته هایشان نمیرسند آنان که سعی نمیکنند و خواسته هایشان سر به فلک کشیده است مگر ما از آنان نیستیم؟!؟!؟ امروز یکی از دوستای گلم اینو واسه همه اد لیستاش فرستاد که یکیش من بودم.. گفتم شاید این وبلاگ باید امروز با این متن قشنگ بروز بشه.... هم از این دوست گل و هم از شماها ممنونم/. در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد. چیزی برای گفتن نمانده است ...اللحال تصمیم بر آن میشود که کفایت شود بر دگر سخن... دوست گلم همیشه اتفاقایی که منتظرشیم قرار نیست اون وقتی که ما میخوایم بیفته!! کاش میفهمیدیم سرعت بالا میتونه آسیب برسونه!! کاش میفهمیدیم همه چی رو میشه بدست آورد ولی نه با طرز فکر خودمون..! کاش میفهمیدیم زندگی توی یه مثال فقط دو روزه!! کاش میفهمیدیم فرق خیلی چیز ها رو.. فرق عشق و حوس.. نادان و دانا .. خوب و بد..!! کاش میفهمیدیم همه لبخند ها واقعیت ندارن!! کاش میفهمیدیم حقیقت خیلی نزدیک تر از دروغ به ماست!! کاش میفهمیدیم آنچه را که میدانیم و درکش نمیکنیم...!! کاش میفهمیدیم! مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم این متن و امروز تو یکی از سایتهای پشتیبان phpbb فارسی بود از امضای یه دوستی به اسم Aria گرفتم و گفتم بزارم تو وبگاه... __________________________________________________________ اين منم سرباز فدايي كوروش و در حال انجام وظيفه
اي هستم كه شهيدان راه ميهن بر دوش اين بنده حقير نهاده اند تا من جوانان
ميهنم را از گذشته پرافتخار خويش آگاه سازم تا آنها به اسطوره هاي جاويدان
پارسي ببالند نه قهرمانان شمشير كش تازي.
بي مزه
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی *** و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
As a bird of Paradise, this worldly trap I will hop.
In the hope of one day, being your worthy servant
Mastery of both worlds I’ll gladly drop.
May the cloud of guidance unload its rain
Before I am back to dust, into the air I rise up.
Beside my tomb bring minstrels and wine
My spirit will then dance to music and scent of the cup.
Show me your beauty, O graceful beloved of mine
To my life and the world, with ovation I put a stop.
Though I am old, tonight, hold me in your arms
In the morn, a youthful one, I’ll rise up.
On my deathbed give me a glimpse of your face
So like Hafiz, I too, will reach the top
انسان موجودی است که هیچ گاه خواسته هایش تمامی ندارد...
اگر فکر ميکنيد قابليت تغيير داريد.. بمانيد و تغيير کنيد.. تغيير عقيده به صورت واحيست تنها تغيير ترک هويت گذشته است و نه چيز دگر
حساب بکن..
کاغدی که خودکاری شده رو میشه با غلط گیر پاک کرد!
دفتری که با مداد نوشتی توشو میشه پاکش کرد!
با رشوه میشه از خیلی چیزا چشم پوشی کرد!
خونه کلنگی رو میشه کوبید و از نو ساخت!
اگه گذشته تغییر میتونست پیدا کنه..
قاتل میتونست از موقعیت آدم کشی که از دست داده استفاده کنه و با به عقب
رفتن سراغ مقتول بره.. این مقطول هم مطمئنا به محض دیدن قاتل به عقب بر
میگشت تا یه جوری از دست قاتل فرار کنه..
یکم فک کن .. اتفاقای دیگه هم بر رسی کن! آیا واسه دنیا نظمی میموند؟؟!
ای کوروش بزرگ بپا خیز که پارسیان به خوابی عمیق فرو رفته اند.اينجا
ايران است سرزمين پارسيان . در اين خاك زماني قهرماناني گام بر مي داشتند
و سم اسبان يكه سواران زيادي بر اين خاك ضربه ميزد . زماني اينجا يك
امپراطوري بزرگ بود يك روز نام پارس با جلال و شوكت به زبانها اورده مي شد
. روزي در اين خاك امپراطور روم زانو زد و به اسارت شاپور ساسانی در امد
.زمانی اسکندر در مقابل آرامگاه کوروش زانو زد و گریست. روزي ...اري بدون
شك گذشته افتخار اميزي داشتيم .
بدون شك در گذشته دور بودند بسيارکساني كه ارزويشان اين بود كاش ما ايراني بوديم . اري روزي چنين بوديم اما ...
| Design By : Night Skin |

